Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر, 2007

در سوگ دوست

نیم ساعت پیش داشتم با یکی از بچه های دانشگاه چت میکردم به اسم سهیل . به من گفت که احسان تصادف کرده و میخواد بره عیادتش . ازش پرسیدم که الان احسان کجاست ؟ گفت خانه . من هم تلفن را برداشتم و شماره خانه شان را گرفتم و مادرش برداشت
من: سلام
مادر احسان: [...]

Read Full Post »

دل من جا ماند

دخترک گریه می کرد
جایی برای نشستن میخواست
چشمهایش خیس بود
معصوم تر از همیشه
قطره قطره اشکش ,ذره ذره جانم را سوزاند
دلم میخواست در آن گریه همراهیش کنم
سخت بود ،سخت است گریه معصومانه دیدن
دل من جاماند
دل من آن زمان که دخترک میگریست جاماند
پابستۀ دخترکی که در اتوبوس گریه میکرد
اتوبوسی عجیب
صبح ها بوی غربت داشت
شبها بوی خانه [...]

Read Full Post »

باور کنید به جان خودم نه , به جان شما 2روز هست که دارم مثل مار به خودم می پیچم که دهنم را ببندم و هیچی نگم ، آخه خبری خواندم که خیلی عجیب بود (البته با بقیه چیزها که مقایسه کنی اصلا هم عجیب نیست).هی به خودم میگم آخه بچه جان به تو چه؟ [...]

Read Full Post »

و) دعا کنید برای سلامتی فرمانده ها
یک کار دیگری که شازده اسدا.. توی سربازی یاد گرفت این بود که به جای خودش فقط باید به فکر فرمانده اش باشد، یعنی فهمید که اصلا نباید برای خودش وسلامتی خودش دعا کند ،بلکه باید دائم در حال دعا باشد که اتفاق بد و ناراحت کننده ای برای [...]

Read Full Post »

ج) سحر خیز باش تا کامروا باشی
سومین درس سربازی را شازده اسدا.. روز دوم سربازی ساعت 5 صبح گرفت . ارشد آسایشگاه که از هر خروسی بدتر بود(امیر افغانی) ساعت 5 صبح چراغها را روشن کرد و با سر و صدا همه را بیدار کرد
شازده هم بیدار شد و از تخت پائین پرید و در [...]

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »