دم دمهای عصر بود که یک سیناد معروف و یک سمند دوست داشتنی به نام نقرابی از بالاهای شهر به سمت پائین شهر سرازیر شدند و قل خوردند و رفتند و رفتند و خیابانهای شلوغ پایتخت را پشت سر گداشتند تا رسیدند به محله ای بنام ” بازار دوّم خانی آباد ” . رفتند دم در خانۀ یکی از دانشجوهای باصفای کامپیوتر ِ تهران مرکز ، زنگ زدند و محمد آمد دم در، سوار شد و دوباره کاروان حرکت کرد تا رسیدند به یکی از ساقی های خانی آباد که توی یک پاساژ بود و خرید مختصری کردند و برگشتند به خانۀ محمد . اما بگم از اینکه چه کسانی این کاروان را همراهی میکردند ، مسلما شازده اسدا.. میرزا بود که داره این ماجرا را برای من تعریف میکند ولی بجز اسدا.. میرزا ، برادرش ، دوستعلی خره (شاهین) ، مرتضی ، ابوذر و عمو نعیم جمع را همراهی میکردند ، فکر کنم عمو کاوه هم همراهشان بود . آخ تا یادم نرفته بگم که جیگرِ شازده اسدا… یعنی آقا مهدی.م هم باهاشون بود . میبینید که اکثر بچه ها بودند و این بخاطر این بود که هنوز واژه “پیچوندن ” کشف نشده بود.
ایندفعه سفره بزرگتر و پررنگتر بود و شازده اسدا… مخلفات بیشتری برای ناخنک زدن داشت ولی بقیه همان زهرماری همیشگی را میریختند تو خندق بلا . چقدر بهشون خوش گذشت ، چند ساعتی گذشته بود و آن وسط یک نفر حسابی گرمش شده بود و دچار استریپ تیز تدریجی شده بود و یک هیکل پشمالوی حال بهم زن را داشت در معرض نمایش میگذاشت. شازده اسدا.. هم که از سر و کول همه بالا میرفت البته بجز برادرش و آقا مهدی.م و عمو کاوه که هنوز سر شوخی را باهاشون باز نکرده بود . از همه بیشتر اسدا..میرزا و دوستعلی خره و عمو نعیم شلوغ میکردند . چیزی که تمام جمع به آن اشراف کامل داشتند این بود که ” شازده اسدا.. میرزا نخورده مست هستش و نزده میرقصه ” .خ
وقتی که همه حسابی توپِ توپ شدند یکی آن وسط سربلند کرد و گفت که ” الان قلیان میچسبه ” و یک آدم خیلی سرخوش و سوته دل هم پیشنهاد پاتوق همیشگی را توی گردنه قوچک داد . نقرابی را شازده اسدا.. میراند و عمو نعیم هم که خیلی حال خوشی نداشت رانندگی سیناد را به عهده محمد گذاشت .
تصور کنید بچۀ خانی آباد با دست فرمان خانی آبادی ، در حالت مستی بخواهد از جنوب شهر تا شمال شرقی شهر را رانندگی کنه ، ترمز سیناد هم بهش مزه داده بود و هی میگفت چه ترمز باحالی ! و حسابی تو اتوبانها مسافرکش بازی در آورد و سپر به سپر ماشینها رفت
آنموقع ها هنوز این اتوبان صیاد شیرازی تا انتها باز نشده بود و فقط تا خروجی میدان حسین آباد باز بود . کاروان پیچید سمت میدان حسین آباد و رفتند که یکهو دوستعلی خره به شازده گفت وایسا که گلاب به رویتان …. . شازده گفت صبر کن از جلوی این مسجد رد بشم چونکه جلوی مسجد چند تا بسیجی جوان که روی صورتشان به تازگی چند تار مو روئیده بود جمع شده بودند . دوستعلی خره گفت باشه ولی تاب نیاورد و دقیقا جلوی مسجد بود که درِ ماشین ِ درحال حرکت را باز کرد و روم به دیوار ، گلاب به روتون تگری جانانه ای زد ، نصفش توی خیابان و نصفش هم توی ماشین و رودری ماشین . همه بسیجی های سلحشور نگاهشان به سمت ماشین برگشت ولی همانطور که دوستعلی خره داشت خیابان را شکوفه باران میکرد ، شازده گاز داد و رفت و چند تا کوچه بالاتر ایستاد تا دوستعلی خره لب و دهانش را بشوره
رسیدند سر گردنه و پیاده شدند ، محمد هنوز سرخوش از رانندگی با سیناد بود و از شتاب و ترمزش تعریف میکرد . همه روی تخت ولو شدند و شازده و آقا مهدی.م هم رفتند و دوتا قلیان گرفتند. همانطور داشتند کام میگرفتند و مثل اگزوز خاور دود میکردند که دری از درهای بهشت باز شد و یک پاترول با پنج تا دختر ناز و خوشگل صاف افتاد جلوی آنها و ترمز کرد ، دخترها پیاده شدند و همه کاروان آب از لب و لوچه شان راه افتاد . مرتضی و محمد هم چند تا از آن تیکه های خوشگل ِ منسوب به جنوب شهر را حواله دختر ها کردند از جمله ” جووووون ” ، ” آبجی ” و ” بخورمت ” و از این دست
درهمین حین یک پژو هم ایستاد و پنج تا پسر پیاده شدند و یکی از آنها انصافا گنده و گلدونی بود که آمد جلو و با لحنی دوستانه گفت : بچه ها مستی خوش بگذره ولی ما با هم هستیم ، بی خیال شید
نگو طفلکی ها با هم بودند و فقط طرح انطباق را رعایت کرده بودند و خودشان مشکل منکراتی خودشان را برطرف کرده بودند . آقا مهدی.م که آخر این صحبت ها بود و ته کمالات و ادب و تعارفات و بامرامی بود یک عذر خواهی مختصر کرد و گفت که بچه ها مست هستند ، انگار که خودش سیاه مست نبود .تو همین حین مرتضی که مستی اش گل کرده بود ، گفت : غلط کرده ، دوست دارم تیکه بندازم ، اصلا ولم کنید برم بزنمش ، کیفم کو؟ چاقوم توش ِ
آن هم مرتضی ، کسی که دقیقا به اندازۀ یک پای آن پسر بود میخواست بره و بزندش ، بقیه هم بسیار حمایتش کردند و یکصدا بهش گفتند : ” خفه شو بابا ” . شب خوبی بود ، یکی از شبهای خوب جوانی شازده اسدا.. که سرخوش بود و میخندید و الان وقتی یاد آن روزها می افته از ته دل میخنده و یک یادش بخیر جانانه میگه
اما از این ماجرا شما عزیزان چند تا پند و اندرز بگیرید، آنهم اینکه
1- برای عرق خوری یک مکان نزدیک را انتخاب کنید
2- قلیان همراه داشته باشید یا اینکه یک قهوه خانه یا سفره خانه نزدیک را انتخاب کنید
3- نعمتهای بهشتی هیچوقت با پاترول نمیان و آنهایی که با پاترول میان معمولا با چند تا گردن کلفت همراه هستند
4- به زور و بازوی خودتان در حالت مستی اطمینان نکنید که دهنتان …. میشود چون نه شما ملوان زبل هستید و نه زهرماری تاثیر اسفناج رو داره
خاک وطن رفت. چه خاکی بسر کنیم؟
میانه بهت و ناباوریمان ترکمن چای تکرار شد. بی جنگ، اما به بهای پامال کردن خون نیکانمان رژیم پاره ای از ایران زمین رابه بیگانگان بخشید. شرافتمان را به بازی گرفتند.هستی مان را به یغما بردند.پنجه خون آلود روسیه را بر پیکره مان نشاندند. سیاست مدبرانه میرزا آقاسی تجلی فقاهتی یافته است و *برای ذره ای آب شورخلیج فارس و دریای مازندران،نباید کام شیرین روسیه ء دوست را تلخ کرد. حق پنجاه در صدی آبهای تحت البحری ایران را تنها با سیزده درصد تعویض کرداند!!! ساکت ننشینیم این معصیت سیاسیت. ایرانیان مام وطن را به رذالت بخشیده اند.چرا بی صدا غسل بر نعش وطن کنیم؟ به امضاء کنندگان اعتراضیه بپیوندید.
پاینده ایران
*تکثیر این اعلامیه و ظیفه ملی است. در انتشار آن و آگاهی رسانی عمومی کوشا باشید.
برای امضا ئ بیانیه واعتراض و ارسال آن به سازمان ملل متحد و رسانه ها به سایت منافع ملی ایران مراجعه کنید
http://miiran.wordpress.com/
خیلی باحال بود!
کلی خندیدیم و کلی یاد اون شب کردم.
لا مصب، الکل سفید 98 درصد بود. نابودمون کرد….
یاد اون دوران که می افتم…. چه حالی می کردیم. دلم لک زده برا یه دونه از اون عرق خوریها…. اینقدر می خندیدم که بند دلم پاره میشد.
چند سالی میشه که از ته دل نخندیدم….
عجب شبي بود ، يادش به خير محمد اينقدر صداي ضبط رو زياد كرده بود كه همه داشتن از صداي ضبط گلاب به روتون ميشدن .
راستي اونجا بود كه فرمول جادويي : الكل + دلستر +يك قاشق چاي خوري شكر كشف شد كه البته استمرار در استفاده از اين فرمول باعث پنچر شدن تدريجي معده دوستان شد ، اما باز هم به صفاي اون روزا ( روزگاري كه هيچ موقع ازش پشيمون نميشيم)
خیلی بامزه تعریف کردی….خیلی خندیدم.