خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم و کم کم داشتم از خودم متنفر میشدم . به هر حال این افکار درهم ریخته را باید یا گفت یا نوشت . گوش شنوا که نایاب شده ، پس باید نوشت . چند وقتی ِ که زیاد حال و حوصله ندارم . نمیخوام بگم که همش ناشی از غریبی و حس نوستالژی میشه ولی بی ربط هم نیست ، چند تا مورد ذیل را بخوانید تا بفهید این حس از کجا ناشی میشه و اصلا چرا ما ایرانی ها در خارج از ایران نوستالژی وطن سر میدیم.
1_ هفته گذشته به اتفاق برادرم و دو تا از دوستان تو راه برگشت از یک مسافرت یکروزۀ کاری بودیم ، ساعت تقریبا دو نیمه شب بود و آخرین تابلویی که دیدم نشان میداد که هنوز چهل کیلومتر به استکهلم مانده که به سلامتی بنزین تمام شد و خاطره ای دیگر در دفتر خاطراتم رقم خورد . جاده حسابی خلوت بود و به قول معروف ” خر پر نمیزد تو جاده ” ، هر از چند گاهی یک ماشین با سرعت از کنار ما رد میشد . کنار جاده دست تکان میدادیم تا شاید یک ماشین ترمز کنه و ما را به یک چیزی برگذار کنه ولی …. ، دو تا ماشین که مرامشون حسابی قلمبه شده بود ترمز کردند تا شاید بتونند کمک کنند ولی با دیدن چهار تا نرّه خر ِ کلّه سیاه * اولین کارشان این بود که شیشه را تا حدّ امکان بالا بدهند و قفل درب ماشین را بزنند . ولی دستشان درد نکنه و اجرشان با آقا چون لااقل فهمیدیم که نزدیکترین پمپ بنزین کجاست . آقا داداش و رامین راه افتادند به سمت پمپ بنزین ، هنوز از دید ما خارج نشده بودند که یک ماشین پلیس کنارشان ایستاد ، علت حضورشان را جویا شده بودند و بعد هم سوارشان کردند و رفتند سمت پمپ بنزین . به گفته دو شاهد عینی که در محل حضور داشتند (آقا داداشم و رامین) آقایان پلیس با چراغ قوه هایشان توی سطل آشغالها را میگشتند تا بلکه یک بطری خالی پیدا کنند. بالاخره هم موفق شدند و با دوتا بطری نیم لیتری بنزین برگشتند . من هم نه از سر پاچه خواری بلکه بخاطر قدرشناس بودن شروع به صحبت با آقایون کردم و ازشان تشکر کردم ولی امان از شانش خوب ما که از بدو تولد به دنبالمون بوده ، ماشین روشن نشد . پلیس مهربان سعی در یدک کشیدن ماشین کرد که که از بد حادثه هیچ قلابی در جلوی ماشین یافت نشد ( کسی که به ما ….. بود ، ولوو ِ باک دریده بود) . تو همین گیر و دار یک بدشانسی دیگه هم آوردیم و به گشت پلیس ماموریت ابلاغ شد و از ما خداحافظی کردند و رفتند . بیچاره ها که بیشتر از نیم ساعت وقتشون را برای ما گذاشته بودند در آخر گفتند که ” ببخشید که بیشتر از این نمیتونیم کمکتون کنیم . البته اصلا قصد توهین به نیروهای انتظامی کشورمان را ندارم مخصوصا فرماندهان دلسوز و زحمتکش از جمله سردار رادان و زارع و دیگر عزیزان که آنها هم به چیزهای مهمتری مشغول هستند !!!!!! که اخبارش کم و بیش به گوش همه میرسه .
2_ تو هفته گذشته برای امتحان گواهینامه مراجعه کردم ، توی سالن انتظار کوچکی که بود نشستم و منتظر شدم تا اینکه چند دقیقه قبل از اینکه وقت امتحان فرا برسه یک پسر جوان در حدود سی سال از درب مخصوص کارکنان بیرون آمد و اسم من را صدا کرد . خودش را معرفی کرد و با هم دست دادیم ، مشخصات من را روی یک فرم پر کرد و نحوه امتحان را برام توضیح داد . سوئیچ ماشین را به من داد و به سمت پارکینگ حرکت کردیم . من را به سمت مسیری راهنمایی کرد و من را در چند موقعیت آزمایش کرد و این امتحان حدود چهل و پنج دقیقه طول کشید و دوباره به همان پارکینگ برگشتیم . تمام این مدت آرام و خونسرد تو صندلی فرو رفته بود . بعد هم برام توضیح داد که بخاطر عدم رعایت نقطه کور د ر هنگام گردش در تقاطع نمیتونه من را قبول کنه و از هم خداحافظی کردیم ، حالا منی که سالیان دور در راهنمایی و رانندگی خیابان سهروردی گواهینامه گرفته بودم کمی تفاوت را احساس میکردم که گواهینامه داراش میدونن منظورم چیه!!!!د
3_ از ماه گذشته توی روزنامه ها صحبت ازاعتصاب راننده های شرکت اتوبوسرانی بود. یک بار هم که سوار اتوبوس شدم در انتهای مسیر راننده اعلام کرد که لطفا برنامه روز سه شنبه خودتان را هماهنگ کنید چون ما روز سه شنبه را در اعتصاب به سر میبریم . من هم براشون آرزوی موفقیت کردم . روز سه شنبه هیچ اتوبوسی در شهر نبود و این قضیه حدودا چهار روز طول کشید و دوباره کارشان را از سر گرفتند تا اینکه بعد از چند روزی روی تابلوی مترو دیدم که قراره باز هم اعتصاب اتوبوسها در مرکز شهر و قسمت جنوبی شهر آغاز بشه . این بار به مدت یک ماه . اتحادیه رانندگان هم حدود صد و ده درصد حقوق را به راننده ها پرداخت میکنه یعنی ده درصد هم بیشتر از حد معمول . نه پلیس دخالت کرد و نه به کسی توهین شد . فقط قراره که نماینده کارفرماها با نماینده اتحادیه رانندگان مذاکره کنه. من شاید خیلی حافظه خوبی نداشته باشم ولی شما که اعتصابهای سال 84 راننده های شرکت واحد را که یادتونه و یا حدود بیش از 10 سال پیش و اعتصاب در نطفه خفه شده کارگرهای شرکت نفت و این اواخر هم که قربونش برم دیگه نورعلی نوره
حالا شما به من حق بدید که اینجا غریب و غربتی باشم آخه عادت ندارم که پلیس بهم کمک کنه . اولین باری که توی سربالایی خیابان آصف به خاطر اینکه هنوز بلد نبودن نیم کلاژ کنم و هول شدم و ماشینم خاموش شد ، یک گشت کلانتری که شاهد ماجرا بود تا فیهاخالدون ماشین را گشت و بعد هم رفت ( حتما که بخاطر امنیت جامعه بوده !!!!د ) . خوب من عادت به اعتصاب آرام و بدون حضور پلیس ندارم . حتما باید چند ده نفری دستگیر و مجروح بشن یا وقتی که میخواستم گواهینامه بگیرم حدود سی نفر به سمت یک پیکان حمله میکردند و چهار نفر سوار می شدند و با اولین اشتباه می شنیدی که ” برو پایین ، نفر بعدی “” .د
خوب حق بدید که دلم واسه وطنم تنگ بشه و حق بدید که نوستالژی وطن سر بدم . اینقدر هم نگید ” نونت کمه ؟ آبت کمه ؟ … وطن وطن کردنت چه دردیه؟؟!! ” . د
پ.ن 1 : به علت تنبلی اینجانب حدود یک ماه و نیم از نوشتن این مطلب میگذره و تازه امروز تایپش کردم . به خاطر همین دوستان نگن که تاریخ اعتصاب را دروغ گفتم
پ.ن 2 : هفته گذشته برای بار دوم امتحان دادم و قبول شدم و کلی هم خوشحالم
اولا که تبریک می گن که قبول شدی.
من دو هفته ایه که بد جوری حالم بده و دلم هوای وطن رو کرده. البته شرایط من کمی با تو فرق داره چون بدی حال من به خاطر نستالژی نیست. به این دلیله که دو هفته است گلاب به روتون موفق به رفع حاجت نشدم و دل درد و کمر درد و صد مدل مرض دیگر گرفته ام. دل تنگی ام برای وطن نیز بیشتر به هندوانه ابوحنضل بر می گرده که ان شاءالله خدا خیرش بده که پنج گرم از پوست مبارکش که می کند به عبارتی حدود پنج قران تمام محتویات بدن را (بجز مغز) به سرعت تخلیه می کند. کجایی وطن زیبا با هندوانه های ابوحنضلت.