شروعی دوباره
نوامبر 12, 2010 بدست mohsenz79
فکر کنم بیشتر از یک سال هست که من دست نوشته هام را همونطور به صورت دست نوشته و روی کاغذ نگه داشتم ولی امروز خواستم که تایپشون کنم و همونطور که زندگی را میخوام شروع کنم ، وبلاگم را هم دوباره شروع کنم. حال و هوای امروزم اصلا طنز نبود و نوشته امروزم هم نه طنزه و نه در قالب طنز.
این آدمیزاد چقدر موجود عجیبی هستش و از آدمیزاد عجیبتر دنیایی هستش که خودش میسازدش و توش زندگی میکنه. بعضی وقتها یک سری اتفاقهای کوچک که خیلی هاشون هم تکراری هستند طوری پشت سر هم قرار میگیرند که درسهای بزرگی به من میده. قصه از دیشب شروع شد؛
از دیشب که تنها جایی که دلم میخواست برم بهشت زهرا بود؛ جایی که همیشه آرامم میکرد، دنیای مرده ها بود ولی باعث میشد به زندگی فکر کنم و به قشنگیهای زندگی، جایی که دلتنگش بودم دلتنگ کسانی که دوستشان داشتم ، اقوام و دوستی که آنجا آرمیده بودند و من دلم براشون تنگ شده بود. میخواستم بروم پیششان و باهاشون حرف بزنم تا امروز عصر که اینطرف دنیا توی آن قبرستان تاریک و سرد ، روی آن قبری که هنوز خاکش و گلهای روش تازه بودند دوتا شمع روشن کردم. هوا سرد بود و زمین پوشیده از برف ، قبر اینقدر تازه بود که هنوز اسمی روش نبود ولی من میدونستم که کی آن زیر آرمیده. تا الان که گریه کردم و خندیدم، تا الان که سرم را روی زانوی مادرم که مهربانترین مخلوق خداست گذاشتم و حرفی را که مدتها بود میخواستم بزنم ، زدم. چقدر حالم عوض شد، انگار که معنی زندگی را پیدا کرده باشم. انگار که تازه فهمیده باشم مشکلاتم چقدر کوچکند و خوشبختیهام بزرگ. انگار که تازه معنی نصیحت پدرم را که دنیایی از آرامش و صبوری هست را فهمیده باشم وقتی که بهم میگفت » از زندگیت و از روزهات لذت ببر «.
تصمیم گرفتم زندگی کنم از همین امروز و از همین لحظه. شک ندارم که لحظه های شادی و ناراحتی هست و من باز هم دلتنگ خواهم شد، دلتنگ کسانی که رفتند یا آنهایی که دوستشان دارم و بهشان نگفتم و من باز هم گریه خواهم کرد و خواهم خندید. غصه ها و شادی ها میان و میرن ولی من زندگی میکنم.
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
نوشته شده در روزانه | نوشتن دیدگاه
پاسخی بگذارید