شاید این بار نگفتن بهتر باشد
و چه آسان به تو می خندد
دخترک با دل ِ سرد و سر ِ گرم
بی خبر از تو و آن حس قشنگ
و تو میسوزی ای من
بی صدا ، لال ، خموش
در آتش خود افروخته ات از عشقش
با تبسم بر لب و درد بر دل
و همه ترسَت از این
که مبادا بچکد اشکی
فاش کند راز دلت
و همه خواسته ات فریادی است
به بلندای افق ،کر کند گوش فلک
بازگوید قصه عشقت، به همه اهل زمان
بلکه آرام گیرد ، کمی آن آتش عشقش
و چه دردیست سکوت
با دلی پر ز شرر
با لبی پر ز عطش
عطش ِ خواستن و لب دوختن
شاید نکند، باری، اینجا ، نگفتن بهتر باشد
من خموشم ولی ای دوست مپندار که بی یادت
سر شود لحظه ای از عمرم
12 نوامبر 2010
استکهلم
عالی .واقعا عالی
دمت گرم و سرت خوش باد ،، که من دلشاد از این تعریفم
ای تو خموش پر سخن چیست خبر بیا بگو
سوره هل اتی بخوان نکته لافتی یگو
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست ،، تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
عالیی بود بسیاری از مطالبتون رو مطالعه کردم واقعآ خووب بود
سربلند باشید وبرقرار
مرسی از تعریفتون و وقتی که گذاشتید
راستی اینکه همه چیز وبلاگتون به زبان فارسی است هم بسیار خوب و قابل ستایش است