خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘شازده اسدا.. میرزا’ Category

دم دمهای عصر بود که یک سیناد معروف و یک سمند دوست داشتنی به نام نقرابی از بالاهای شهر به سمت پائین شهر سرازیر شدند و قل خوردند و رفتند و رفتند و خیابانهای شلوغ پایتخت را پشت سر گداشتند تا رسیدند به محله ای بنام ” بازار دوّم خانی آباد ” . رفتند دم [...]

Read Full Post »

خوب یک کامنتی از عمو کاوه عزیز داشتم که بنظرم آمد کمی از دست من یا ما دلخوره بخاطر همین تصمیم گرفتم یکی از خاطره های قشنگی را که شازده اسدا.. میرزا با کاوه داشته را بنویسم البته واقعا خاطره های خوب زیادی بوده که اگه بخوام همه اش را بنویسم میشه مثنوی هفتاد من [...]

Read Full Post »

پسرخاله شازده اسدا.. را که یادتان هست ،دانشجوی آمل بود [شازده اسدا.. و مقدمات سربازی] .قرار بود شازده برای بار دوم با برادرش و دوستان برادرش بره مسافرت، ایندفعه قرار شده بود که بروند آمل پیش پسرخاله شازده اسدا.. و چند روزی را آنجا بمانند ، دوباره همان اکیپ نارنجستان یک البته فقط مرتضی نبود [...]

Read Full Post »

یادم میاد سال81 یا82 بود که شازده اسدا.. با دوستان برادرش برای اولین بار مسافرت رفت. ظهر یک روز تابستانی بود که عمو نعیم با سینادش و مرتضی و ابوذر آمدند در خانۀ آقای بزرگ ، شازده اسدا.. و برادرش هم در حالی که ساک روی دوششان بود آمدند و وسایلشان را توی “سگ دونی” [...]

Read Full Post »

و) دعا کنید برای سلامتی فرمانده ها
یک کار دیگری که شازده اسدا.. توی سربازی یاد گرفت این بود که به جای خودش فقط باید به فکر فرمانده اش باشد، یعنی فهمید که اصلا نباید برای خودش وسلامتی خودش دعا کند ،بلکه باید دائم در حال دعا باشد که اتفاق بد و ناراحت کننده ای برای [...]

Read Full Post »

نوشته‌های کهنه »