دارم می شم دیوونه
از دل پر بهوونه
یاد خونه بهوونشه
زجر دادنم نتیجشه
خوابم شده خواب ایران
روزها به دل داغ ایران
شهرم کجاست ، خونه ام چی شد
دوستای بامرام کجان
شغالها افتادن تو شهر
دوستام یکی یکی میرن
یاد دوستای قدیم
خانه و شهر عزیز
شهرم شده ویروونه
خونه ام شده بیقووله
دیواراش هم کهنه شدن
مثل دلم تـَرک دارن
عنکبوتها [...]
Archive for the ‘شعر’ Category
دوستای خوب و جون جونی
ارسالشده در شعر در فوریه 29, 2008 | 5 دیدگاه »
دل من جا ماند
ارسالشده در شعر در سپتامبر 14, 2007 | بیان دیدگاه »
دخترک گریه می کرد
جایی برای نشستن میخواست
چشمهایش خیس بود
معصوم تر از همیشه
قطره قطره اشکش ,ذره ذره جانم را سوزاند
دلم میخواست در آن گریه همراهیش کنم
سخت بود ،سخت است گریه معصومانه دیدن
دل من جاماند
دل من آن زمان که دخترک میگریست جاماند
پابستۀ دخترکی که در اتوبوس گریه میکرد
اتوبوسی عجیب
صبح ها بوی غربت داشت
شبها بوی خانه [...]
ارسالشده در شعر در آگوست 29, 2007 | بیان دیدگاه »
مي توانم از درياها گذر كنم بر بال انديشه هايم
تا بيكران ها سفر كنم بر بال انديشه هايم
اما دل من انجا مانده است
سفر و رفتن و گذشتن را هرگز نياموخته است
بدون دل كجا برم
شايد او نيز روزي بياموزد
روزي بياموزد او نيز از اين زمانه نامردي ها
از اين مردم مرد در نامردي
بياموزد رفتن و شكستن و [...]
عقل و مدرنیسم
ارسالشده در شعر در آگوست 16, 2007 | بیان دیدگاه »
جاتون خالی نباشه و اصلا دلتون نخواد ، یک روز دور از خانه و مملکت خودم این ور دنیا داشتم با یک آقایی صحبت میکردم . البته من متنفرم از اینکه راجع به عقاید و آنچه که در من ته نشین شده با کسی صحبت کنم چون معتقدم ” تا نگردي آشنا زين پرده رمزي [...]
عشق و عقل
ارسالشده در شعر در آگوست 13, 2007 | بیان دیدگاه »
هر روز اینها را میشنوم
“به حرف دل گوش دادن سادگیست”
“عاشقی بچگیست”
“با عشق زیستن دیوانگیست”
….
کودکی ساده باشم یا مردی دیوانه
هر دو محکومند
آن یکی به جرم بچگی
این یکی از دیوانگی
دیوانگی سخت است در میان این جماعت عاقل مآب دیوانهِ کُش
همه از عقل میگویند ، به دیوانگان می خندند
اما این عاقلان بچه نیستند ، ساده نیستند
کودکی را پشت [...]